تبليغاتX
اسطوره ی ددالوس




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


اسطوره ی ددالوس

اسطوره شناسی - دین پژوهی


1

- فکر کردن به ایده، فکر کردن به وجود ایده موجب وجود ایده در متن می شود. در راستای ایده حرکت کردن یا مسیر خلاف آن را رفتن، هر دو، افتادن در دام ساختار است. تنها راه، شاید، نیاندیشیدن به آن باشد تا در این راه، شاید، ساختار های ناخودآگاه (اوج و فرود) وارد عمل نشوند و متن ساختاری نشود.

2

- اما تکمیل یک متن در چند مرحله، تکمیل به دست چند مولف، به ناچار راه به سمت ساختار می برد. که هر مولف سعی دارد راه مولف قبل را ادامه دهد و متن را در راستای ایده اصلی پیش ببرد. پس ساختار، حتی اگر در آغاز نبوده، ایجاد خواهد شد. ادیان نمونه موثق این نظرند.

-

3ذهن ریاضی، اگر نه در مفهوم کامل و امروزی خودش، دست کم در شکل استدلال و استقرا در اساطیر و آیین های بشر فعال بوده. از قیاس بین رویش و زایش و در نتیجه زن دانستن زمین، تا نقش نگاره هایی که در آن گندم از زهدان زن می روید، مثال بر این قیاس و استدلالند. بشر در تعریف پدیده ها برای خودش ناچار شد «خود» را در کائنات گسترش دهد. روح انسانی را به سنگها و گیاهان نسبت دهد (آنی میسم) و خدایان را با صورت انسانی تصور کند. گرچه در توجیه آن راه معکوس را پی گرفت و ادعا کرد که خدایان انسان را به مانند خود آفریدند (یونان، بابل، مصر، تورات). اگر آیین را مجموعه افکار و اعمال منتج و متناسب با آنها که رنگی مذهبی و توجیهی در مقابل پدیده ها دارد بدانیم، می توانیم برای آن، مراحل تکمیل، قائل شویم. چرا که انسان در برخورد با هر پدیده و مورد جدید، به توجیهی جدید دست زده که خود بخشی از آیین شده، و این توجیه جدید، این اسطوره جدید لزوما همسان و در راستای باورهای قدیم آن قوم بوده. توجیه جدید نمی توانسته در تقابل با باورهای قبل باشد و در کنار آنها سازمانی یکدست تشکیل می داده. بدین سیاق می توان ردپای ذهن ساختاری را در ادیان جستجو کرد.

4

- عدد صرفا در یک رشته اعداد معنی پیدا می کند (کاسیرر). بدون وجود یک زنجیره، عدد در حد یک کلمه بدون «ما به ازا» تنزل خواهد کرد (حاتم نژاد). با داشتن یک عدد و جمع آن با عدد یک (1) می توانیم عدد بعدی را بسازیم و حتی اعداد بعد از آن را حدس بزنیم. اما ذهن ساختاری در این حد بسنده نکرده. با ربط دادن و ایجاد تناظر بین اعداد و حروف، به ساختن علمی جدید دست زده: علم الحروف. و در ادامه ی آن تاروت و جفر و رمل را ساخته.

5

- اعتقاد به وجود عالم جدای این دنیا اعتقادی ریشه دار است. این اعتقاد همراه با ارزش گذاری بین بالا و پایین، باعث شده که آن عالم را در بالا و در آسمان و آسمانی بدانیم. میل به بازگشت به این دنیای برتر موجب شد که در باورهای اقوام مختلف و در متون گوناگون تصویری از ستون رو به بالا (مصر) و نردبان بلند تا آسمان (تورات) و درخت بلندی که تا عالم بالا ادامه دارد خلق شود. درخت کیهانی یا درخت حیات، که در باور شمن ها و بت پرستان و یهودیان و مسیحیان وجود دارد، نماد ایده ی مخالف است. نماد روشنی در دل تیرگی، زندگی در دنیای فانی، نرینگی در عالم مادینه و دین در جامعه کفرآمیز است. وجود قطب مادینه در بدن مرد، وجود لکه ی سیاه در دل سفیدی و وجود درخت مرگ در مرکز بهشت جاودانه و درخت حیات در این دنیای فانی. و تمرکز آن در یک نقطه ایجاد کننده ساختار دوگانه و تقابلی ست. به اعتقاد عامیانه ی مسیحی، عیسی در همان نقطه ای به صلیب شد که آدم خلق شده بود. درخت حیات نشانه ی تمرکز تمام آن ایده هایی ست که از بستر جامعه زدوده شده اند. وقتی دنیا از دیانت فاصله گرفته باشد می توان گروه اندک اما بسیار معتقد مذهبی را یافت. بنیادگرایی صرفا در جهانی دور شده از مذهب معنا می یابد.

6

- بدین معنا، ساختار امری ناخودآگاه است.

 

نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 20:16 توسط ددالوس| |


 بارها با این عبارت برخورد کرده ام: ایران کشوری همواره یکتاپرست

اما این حرف غلط است. دوستانی که بنا به انگیزه های سیاسی و شاید صلاحدید اجتماعی ایران را یکتاپرست معرفی می کنند تا دین «میتراییسم» را نادیده بگیرند، دوگانه باوری زردشت را یکتاپرستی معرفی کنند و اسلام را مسیر نهایی یکتاپرستی ایرانیان بدانند، باید این نکته را در نظر آورند که نمونه هایی از ادیان غیروحدانی در ایران هست و نمونه هایی از شهروندان هستند (مثل من) که این نمونه های غیروحدانی را به ایرانیان یکتاپرست نشان بدهند!

قبرستان تاریخی خالد نبی

واقع در جاده کلاله- مینودشت. در انتهای جاده ی روستای ترکمن نشین تمرقره قوزی


از ابتدای خلقت، ذهن انسان، در پی یافتن دلیلی بر آفرینش خود و پر کردن این خلا روحانی، دست به خیال پردازی در مورد ندانسته ها زده. از الهی دانستن چشمه ها و غارها تا رویش گیاه از زهدان زن، همه تلاشهایی برای پاسخ به این پرسش است که: دلیل این همه چیست؟ 

بسته به زمینه های جغرافیایی هر قوم، که نوع خوراک آن قوم را تعیین می کرد و بنابراین در اسطوره ی خلقت آن قوم اثر می گذاشت و یا توتم آن ها را تعین می کرد، و بسته به زمینه های اجتماعی هر قوم (تا آن زمان) ، هر قوم داستان هایی برای پاسخ به آن سوال اولیه می ساخت. اعتقاد و احترام به داشته هاشان موجب می شد که این باورهای جدید با باورهای قدیم همسو باشد و نیازهای جامعه را نیز به نوعی در این نمونه های جدید دخیل کند. و بدین سیاق آلت پرستی، پرستش عضو نرینه و مادینه، در باور بسیاری اقوام جا گرفت.

نمونه های بسیاری از هند در دست است که خلقت را در نتیجه ی نوعی آمیزش آسمانی (شیوا و شاکتی) می دانند و در پی آن همخوابگی را صورت زمینی آن دانسته و مقدس می انگارند. بسیاری اقوام مثلث رو به بالا را نماد مرد و رو به پایین را نماد زن دانسته اند و بدین دلیل ستاره ی شش پر نمادی از مجامعت و آمیزش شده و همزمان برای بسیاری مرام ها شکلی مذهبی پیدا کرده. در بسیاری قبایل آفریقایی نموتم قبیله آلت مردانه است و حتا بسیاری از اندیشمندان آلت پرستی را در معماری های مذهبی نیز دخیل می دانند.

اما آیا در ایران نیز آلت پرستی بوده؟

تصاویر زیر فقط طرح سوال است. جواب را نمی دانم.


منظره ی کلی قبرستان تاریخی خالد نبی. تا چند تپه ی اطراف هم می توان از این آثار پیدا کرد.

قبر یک زن. برای توصیفش اغلب کلمه ی صلیب را به کار می برند. اما آیا انحنای آن، در قسمت وسط بالا، استدلالی خاص را در ذهن نمی آورد؟

قبل از انقلاب گروهی باستان شناس از طرف یونسکو برای تحقیق به اینجا آمدند. با آزمایش سنگها قدمت آنها را 4000 سال تخمین زدند. این تخمین به نوعی این نظر که می گوید اینها قومی مغول و معاصر سربداران بوده اند را رد می کند.

این سنگ بری در تمام قبرستان بی نظير است. در وسط شبیه قبر زنهاست. همان گردی متقارن. اما قبری ست افقی. و تقارن کاملش سنگ بری های یونانی را در ذهن می آورد.

با مقایسه سنگ با با قد شخص (پسرعموی اینجانب) می شود به ابعاد شگفت انگیز این آلت های تاریخی پی برد. ارتفاع بعضی از آن ها به 2.5 می رسید.

و در نهایت یک شاخ قوچ. شاید قبر یک زن بوده که سنگ تراش از روی تفنن آن را به این شکل تراشیده. اما شاید هم واقعا یک شاخ قوچ باشد. نماد تاریخی مردانگی و جنسیت.


در آن مسافرت یک روزه با چند ترکمن همکلام شدم. سنی های منطقه بودند و داستانهای عجیبی می گفتند. یکیشان همانطور که همراه من از ارتفاع کوه بالا می آمد این سنگها را یاران خالد نبی می نامید و می گفت که به اذن خدا برای نجات از دشمنان به این شکل درآمده اند. یکی دیگر آنها را دشمنان خالد نبی می دانست که فرعون وار، در تعقیب موسی، به سنگ بدل شده اند. هنگام بازگشت از قبرستان گروهی از ترکمن ها را دیدیم که رو به قبرستان در حال دعا خواندن بودند. شما بودید جرات می کردید چیزی از آلت پرستی به اینها بگویید؟


کوتاه سخن اینکه

این قبرستان در حال ویرانی ست. نگاههای مذهبی حاکم بر مدیریت، اجازه حمایت از چنین اثر کم نظیری را نمی دهد و بعضی حتی نگرانند که مبادا این نگاه تمامیت خواه، دست به تخریب این مثال کم نظیر بزند. در هر حال توصیه من برای تمام علاقه مندان به علوم انسانی دیدار از چنین جایی ست. شاید تا سال دیگر واقعا تخریب شود.



نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 10:51 توسط ددالوس| |



يلدا

از ميان بسيار آيين هاي ايران کهن، شماري اندک در ذهن و فرهنگ امروز ما باقي مانده، که يکي از مهم ترين و همگاني ترين آنها مراسم «شب يلدا» ست. اين شب، بلند ترين شب سال در نيمکره ي شمالي است و نه فقط ايرانيان، بلکه بسياري از اقوام، آن را جشن مي گيرند.
واژه ي يلدا برگرفته از زبان «سرياني»- از شاخه ي زبانهاي «آرامي» به معناي «زايش و تولد»- است و به احتمال قوي در دوره ي ساسانيان، که شيوه ي نگارش به «راست به چپ» تغيير يافت، وارد زبان پارسي شده است. اين واژه اشاره به تولد «ميترا» ايزد باستاني ايران دارد و از زمره ي جشن هاي بسيار قديمي ست و سابقه ي آن به پيش از آيين زرتشت برمي گردد. شب يلدا از غروب آفتاب در 30 آذر آغاز شده و با طلوع آفتاب در 1 دي ماه پايان مي يابد. طبق تقويم نجومي، يعني در آخر برج «قوس»، زماني که آفتاب به برج «جدي» وارد مي شود. «يلدا برابر با?شب اول ماه جدي در تقويم قمري، شب هفتم دي ماه در تقويم جلالي و شب بيست و يکم دسامبر فرانسوي ست» (لغت نامه دهخدا).

شب زايش خورشيد
انسان در دوره هاي مختلف، چه در دوره ي کشاورزي و چه دامداري و يا شهرنشيني، همواره پديده هايي را که به کار او کمک مي کردند، مثبت دانسته و پديده هايي همچون خشکسالي را منفي مي دانست و حتي آنها را به ديوها نسبت مي داد. به همين ترتيب روز را که موجب ادامه ي کار و تلاش بوده نشانه ي خدايي نيکو دانسته و شب را به اهريمن نسبت مي دادند. «ميترا» (خورشيد)، که روشني روز را به همراه داشته، در نبردي هميشگي با اهريمن تاريکي ست. در آخرين شب پاييز که طولاني ترين شب سال است، پيروان «آيين ميترا» براي اينکه ترس نبودن خورشيد را تح?ل کنند گرد هم مي آمدند و با همنشيني به خود قوت قلب مي دادند. و عده اي نيز تا صبح در نيايشگاه (مهرابه) براي پيروزي ميترا بر اهريمن نيايش مي کردند. و سپس با دميدن صبح، که نشانه ي زايش ميترا بود، به خانه رفته و استراحت مي کردند. با اين آرامش خاطر که پس از آن روزها به مرور طولاني تر مي شود. شب يلدا هولناک ترين شب براي دينمردان است. شبي ست که پس از يک تاريکي طولاني، ميترا (خورشيد) زاده مي شود.
ميترا (ميثَره- مهر)، خورشيد، خداي عهد و پيمان، خداي شکار، مهم ترين خداي آيين باستاني ايران است که با قرباني کردن گاو، جهان را از بدن او خلق مي کند و در نبردي هميشگي با اهريمن است. به همين دليل، شب را نماد اهريمن دانسته اند. اين دوگانه باوري پس از پيدايش آيين زرتشت ادامه يافت و در آن رسوخ کرد. چنانکه در اوستا بخشي (مهريشت) به توصيف ميترا می پردازد و شب يلدا را پيروزي اهورامزدا- خداي نيکي و نماد روز- بر اهريمن- خداي زشتي و تباهي و نماد شب- دانسته اند. اين تغيير با اينکه نقش ميترا را به اهورامزدا داده، باز هم?جايگاه او را به عنوان بلندپايه ترين ايزد پس از اهورامزدا ارج مي نهد.
برخي بنيانگذار آيين ميترا را هوشنگ، پادشاه اساطيري ايران، مي دانند. فردوسي در شاهنامه مي گويد:
«که ما را ز دين بهي ننگ نيست
به گيتي به از دين هوشنگ نيست
همه راه داد است و آيين مهر
نظر کردن اندر شمار سپهر»
و قرنها بعد علامه طباطبايي در شعري اشاره به اين دين کهن دارد:
«همي گويم و گفته ام بارها
بود کيش من مهر دلدارها
پرستش به مستي ست در کيش مهر
برونند زين جرگه، هشيارها»

يلداي کنوني
اما پس از گذشت قرنها- به ويژه استبداد فرهنگي حکومتهاي غير ايراني- و محو شدن اين داستان در ذهن ايرانيان، هنوز شب يلدا براي ما مهم و ارزشمند است. در نقاط مختلف ايران و حتي کشورهاي ديگر، مردم دور هم جمع شده و در اين همنشيني، مراسم ديرين ايران را تکرار مي کنند.
در شمال و آذربايجان براي تازه عروس يا تازه داماد خنچه اي تزئين شده مي فرستند که در آن هندوانه اي شکافته و چند شال قرمز قرار دارد. در شمال همين رسم با ماهي برگزار مي شود. در شيراز مرکبات و هندوانه و رنگينک و خرما مي خورند و حافظ خواني مي کنند. در همدان فال سوزن مي گيرند. در تويسرکان و ملاير گردو و کشمش مي خورند و در گيلان هندوانه جز جدانشدني سفره ي شب يلداست و معتقدند هر کس در شب يلدا هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگي نمي کند. در اردبيل گندم برشته مي خورند و در لرستان «گندم شيره». در تبريز عاشيق ها مي نو?زند و آوازهاي محلي مي خوانند و در تهران قديم مردان تا صبح در قهوه خانه به شنيدن شاهنامه خواني مشغول مي شدند. در تقريبا تمام نقاط ايران آجيل بر سر سفره ها قرار دارد و فال حافظ مي گيرند.
نشانه هاي دين کهن هنوز در اين سفره ها باقي ست. خوراکي که انتخاب مي شود همگي از ميوه ها و تنقلات پردانه هستند: آجيل و هندوانه و انار. تا با خوردن آنها قدرت باروري را در خود افزايش دهند. رنگ سرخ هندوانه و انار يادآور سرخي خورشيد (ميترا) در تاريکي شب يلداست. غير از آن فال حافظ باقي مانده ي رسم پيشگويي قديم است. در شب يلدا ايرانيان از روي پوک بودن يا نبودن گردو در مورد سال آينده پيشگويي مي کردند.
جالب اينجاست که اين مراسم در کشورها و قوم هاي ديگر هم رواج دارد. در جنوب روسيه نان محلي مي پزند و به کف حياط بذر مي پاشند و دور هم ترانه خواني مي کنند و فال مي گيرند. آشوريان در اين شب آجيل مي خورند و بعضي فال حافظ مي گيرند. در مصر قديم جشن «زايش دوباره خورشيد» برگزار مي شده و پيروزي نور بر تاريکي را جشن مي گرفتند. در يونان قديم فرداي يلدا را روز «ناتاليس انويکتوس» (خورشيد شکست ناپذير) مي ناميدند. حتي يهوديان در اين شب جشني به نام «ايلانوت» (جشن درخت) برگزار مي کنند و همراه نيايش شمع روشن مي کنند.

يلدا در ادبيات
شب يلدا به خاطر قدمت بسيار طولاني، به ادبيات فارسي نيز راه پيدا کرده و در اشعار شاعران نمود داشته. اينها نمونه هايي از اين اشعار است:

- چون حلقه ربايند به نيزه، تو به نيزه
خال از رخ زنگي بربايي شب يلدا
عنصري

- نور رأيش تيره شب را روز طولاني کند
دود چشمش روز روشن را شب يلدا کند
منوچهري

- قنديل ضروري به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب يلدا
- گر نيابد خوي ايشان در نيابد خلق را
روز روشن در بر دانا شب يلدا شود
ناصرخسرو

- روز رويش چو بر انداخت نقاب از سر زلف
گويي از روز قيامت، شب يلدا برخاست
- نظر به روي تو، هر بامداد نوروزي ست
شب فراق تو هر گه که هست، يلدايي ست
- بر آي اي صبح مشتاقان اگر هنگام روز آمد
که بگرفت اين شب يلدا هلال از ماه و پروينم
سعدي

تو جان لطيفي و جهان جان کثيف است
تو شمع فروزنده و گيتي شب يلدا
امير معزي

صحبت حکام، ظلمت شب يلداست
نور ز خورشيد خواه، بو که برآيد
حافظ

نشسته است به روز سيه، دلم ز هجر
شبان من همه يلدا، ز ديده بي خواب
طلعت

ايزد دادار مهر و کين توگويي
از شب قدر آفريد و از شب يلدا
زانکه به مهرت بود تقرب مومن
زانکه به کينت بود تفاخر ترسا
معزي

به صاحب دولتي پيوند اگر نامي همي جويي
که از يک چاکري عيسي چنان معروف شد يلدا
سنايي غزنوي

ميترا و مسيحيت
دو نمونه ي آخر شعرهاي بخش قبل به ارتباط دين مسيح و آيين ميترا اشاره دارد. در پي جنگهاي پياپي ايران و روم، دين ايرانيان به «روم» راه پيدا کرد و شمار پيروان اين آيين از حد و مرز بيرون رفت تا جاييکه بر اثر لشگرکشي هاي روم به اروپا، اين دين به آلمان و فرانسه نيز راه پيدا کرد و حتي در انگليس ويرانه هاي يک «مهرکده» يافت شده. در سال 312 «کنستانتين کافر»، امپراطور «بيزانس» مسيحيت را دين رسمي اعلام کرد و چون براي ميلاد مسيح، تاريخ دقيقي وجود نداشت، يلدا (25 دسامبر) را تولد عيسي (ع) اعلام کرد. در قرن چهارم ميلادي بر?اثر اشتباهي که در محاسبه ي سال کبيسه در تقويم روم (يولياني) وجود داشت، اين تاريخ به 21 دسامبر تغيير کرد. شاخه کليساي «ارامنه» اين تاريخ را نپذيرفت و روز 6 ژانويه را تولد عيسي مسيح مي داند. به هر روي، نمونه هاي بسيار زياد از مهرآوه ها و معبدهای ميترا در روم کشف شده که حکايت از رسوخ اين دين در اين منطقه دارد.

پس از يلدا
روز بعد از يلدا، «ديگان» بود و زرتشتيان آن را متعلق به اهورامزدا مي دانستند. بعضي آن را «خورروز»، روز خورشيد، مي ناميدند و روز برابري انسانها بود. در اين روز شاه و گدا به يک شکل لباس مي پوشيدند و در جبهه ها صلح برقرار بود. در نزد پيروان «مزدک» اين روز «خرم روز» نام داشت و در تقويم هاي محلي مانند «پامير» در شمال افغانستان، و «بدخشان» در تاجيکستان، به آن اشاره شده.

از فرداي يلدا «چله» بزرگ زمستان آغاز مي شد که تا ده بهمن ادامه داشت. بدين سبب شب يلدا را «شب چله» نيز مي نامند. واژه اي که بسيار به گوش ها آشناست و موسيقي لطيفش داستانهاي دور کرسي مادربزرگهامان را به ذهن مي آورد. هر چه هست، يلدا يک شب است. شبي بسيار مهم براي ايرانيان. شبي که دور هم جمع مي شويم، بي آنکه بدانيم داستان حقيقي چه بوده، و هندوانه مي خوريم، بي آنکه بدانيم چرا اين ميوه انتخاب شده و فال حافظ مي گيريم بي آنکه بدانيم اين يک رسم کهن ايراني ست. گردهمايي نمادين. دور سفره اي نمادين. در شبي نمادين. اصيل. ?صيل تر از آنکه بشود از خاطره ها محوش کرد.

منابع:
ميترا، آيين و تاريخ- راينهولد مرکلباخ- توفيق گلي زاده- چاپ اول1387- نشر اختران
اسطوره‌ي زندگي زرتشت- ژاله آموزگار، احمدتفضلي- چاپ هفتم1386- نشرچشمه
ايران نامک- امان ا.. قرشي- چاپ سوم1389- نشر هرمس
هزاره هاي گمشده- جلد اول- پرويز رجبي- چاپ اول1380- نشر توس
برهان قاطع- محمدحسين بين خلف تبريزي- چاپ ششم 1376- نشر اميرکبير
ديوان اشعار امير معزي- مقدمه و تصحيح ناصرهيری- چاپ اول 1362- نشر مرزبان



نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 12:2 توسط ددالوس| |

 

‌با یک نگاه تقلیل گرا، ادیان قاره ی کهن، از آئین زردشت و زروان تا شین تو و تائو و هندو را می توان در دو دسته تقسیم بندی کرد. ادیان خدایگانی (مانند شین تو، آئین ودایی و زردشت) و ادیان شبه فلسفی (مانند آئین جین، تائو، بودا و اکنکار). اما این نگاه تقلیل گراست چرا که در اکثر این آئین ها مرز مشخصی برای این دو نگرش وجود ندارد و اکثر ادیان شبه فلسفی نگرش خدایگانی هم دارند وادیان خدایگانی (به غیر از آئین شین تو) بهره ای از وحدت وجود ادیان شبه فلسفی برده اند. وحدت وجود، یا به بیان ساده، اعتقاد به پیوستگی خالق و مخلوق زمینه ی فکری مشترک اکثر ادیان آسیاست.
اصطلاح pantheism (وحدت وجود) از دو واژه یونانی pan(همه) و theo (خدا) ترکیب شده و دردائره المعارف بریتانیکا درباره ی آن آمده:
«وحدت وجود، در فلسفه و الهیات این نظریه است که خدا کل است و کل خداست. جهان آفریده ای متمایز از خدا نیست. خدا جهان است و جهان خداست. اسپینوزا از مدافعان مشهور فلسفه ی وحدت وجود است.»
در اکثر متون وحدت وجودنگر اشاره ای به لفظ «خدا» نشده، بلکه صرفا از یک «وجود» صحبت می شود که سایر موجودات ظهورات آن هستند. با این حال اگر قرار باشد از این قضیه تعبیر دینی بشود، اینکه «همه چیز یکی است» قهرا به این نتیجه منتج می شود که «همه چیز خداست» ویا «خدا جهان است» که این دو جمله دو نگرش اساسی در وحدت وجود هستند. «همه چیز خداست» منجر به نظریه عرفانی «وحدت» می شود و «خدا همه چیز است» همان نظریه عرفانی «حلول» است که «حلاج» به همان سبب بر دار شد. با این حال وحدت وجودنگرها در این نکته متفق القولند که «هستی» به دو بخش «خداوند خالق» و «جهان مخلوق» تقسیم نمی شود و بدین سبب در تضاد کامل با ادیان ابراهیمی قرار دارند. وحدت وجودنگرها خدا را کاملا حالّ در جهان می دانند و این دیدگاه که خدا ورای جهان است را نفی می کنند.
قاسم کاکایی در کتاب «وحدت وجود به روایت ابن عربی و مایستراکهارت» هشت تقریر مختلف در مورد خداوند طرح کرده:
1- خدا روح حیات بخش طبیعت است.
2- خدا هم جسم و هم جان جهان است.
3- خدا صرفا همان جهان طبیعت است که متعلق مناسبی برای احساسات دینی شناخته شده است.
4- خدا نفس یا آگاهی مطلقی است که از ارواح مختلف تشکیل یافته و چیزی جز او یا آن ارواح وجود ندارد.
5- جهان طبیعت و کثراتی که موجودات صاحب آگاهی حس می کنند صرفا یک خیال و یا حداقل یک تجلی موجودی است مطلق به نام خدا.
6- خدا آن آگاهی مطلق و کلی است که نفس و ذهن ما نماینده و نمونه ای از آن است.
7- خدا ذات واحدی است که در همه ی نفوس حاضر است.
8- خدا ذات واحدی است که در همه ی موجودات محدود حاضر است.
تعریف 4 در اکثر تعابیر هندو درباره ی خداوند صادق است. در سوتاسواتارا اوپانیشاد (متن مقدس هندو) آمده:
«تو همانا آتشی / تو همانا خورشیدی / تو همانا هوایی/ تو همانا آسمانی/ تو همانا چرخ پرستاره ای/ تو همانا همه ی آبهای جهانی- تو ای آفریننده ی همه- تو زنی/ تو مردی/ تو همان جوانمردی، دوشیزه ای/ تویی که چهره ات همه جا هست/ تو همانا پروانه ی تیره رنگی/ تو همانا طوطی سبزپر و سرخ چشمی/ تو همانا ابر آذرخش افروزی، چهارفصلی، دریاهایی/ بی آغازی تو/ فراتر از زمان و فراتر از مکان.»

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 12:44 توسط ددالوس| |



پيش از آغاز اين را بگويم که نوشتنِ من در اين باب، نه به معناي دانش و آگاهي، که به معناي اداي احترام به خواسته ي دوست عزيزي ست که، خوشبختانه يا متاسفانه، به قدرت «توسري» در نگارش پي برده و من را وادار به نوشتن کرده.

 

1- طرح مسأله:

1-1) در آغاز لازم است درکي از اسطوره، که در اين مقاله بر آن نوع ادراک تکيه مي شود، تعريف شود. اسطوره را به معناي داستان هاي رايج و در طي قرن ها پالايش شده ي اقوام مي گيرم. داستان هايي که ريشه ي بسياري از اعتقادات هستند و يا نشانه هاي تاريخي و بازنمون بسياري از وقايع را مي توان در آنها يافت. به عنوان مثال، مي دانيم که در دوره هاي پيشين مادرسالاري در بين اقوام کشاورز حکمفرما بوده. بدين دليل که بين رويش محصول از زمين و زايش کودک از زن ارتباط برقرار کرده و زمين را مونث مي دانستند. مثلا در اساطير يونان الهه ي زمين «گايا» الهه ي مادر است و در اعتقادات تائويسم هم «يين» به معناي زمين و زن است و «يانگ» به معناي آسمان و مرد. در نتيجه ي اعتقاد به تأنيث زمين، زن را مقدس دانسته و حاکميت و اداره ي جامعه بر عهده ي زنان بود. در دوره هاي بعد و تشکيل اجتماعات منسجم تر، زني به عنوان راهب و ملکه پرستش مي شد و هر سال مردي را در طي مراسمي به عنوان شاه انتخاب مي کردند تا با او آميزش کند. در پايان سال شاه را قرباني کرده و شاه جديدي انتخاب مي کردند. بعدتر شاه قدرت و نفوذ پيدا کرد و توانست قايم مقامي انتخاب کند تا به جاي او قرباني شود و خود او دوباره بتواند به عنوان شاه باقي بماند. در اسطوره ي «گيلگمش»، زماني که «ايشتار» در مقابل گيلگمش ظاهر مي شود و از او مي خواهد تا شوهرش شود، گيلگمش در پاسخ مي گويد که مي داند او با شوهرانش چه کرده (اشاره به قتل شاه) و وقتي ايشتار بر گيلگمش خشم مي گيرد و خواستار مرگ او مي شود، «انکيدو»، که قايم مقام گيلگمش است، به جاي او مي ميرد.

منظوري که من از اسطوره در نظر دارم اين است.



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 10:23 توسط ددالوس| |


کجا اسطوره

این مطلب در صفحه اندیشه ی نشریه استانی گلشن مهر به چاپ رسیده است.

لفظ «اسطوره»، در کاربرد روزمره ي ما، اغلب در معنايي مرادف آنچه در حماسه انتظارمان است به کار مي رود. مثلا، براي بيان اينکه فلان بازيکن «فراتر از انتظار» ما بازي مي کند به او لقب اسطوره مي دهيم. اتفاقي نظير آنچه در رسانه ها براي واژه ي «حماسه» مي افتد. اما واقعا چه چيز را مي توان اسطوره ناميد و ما کجا مجاز به کاربرد اين واژه هستيم؟

دوستي، ديشب که قدم مي زديم، نکته ي جالبي را مطرح کرد. اينکه محققين براي مطالعه بر روي جوامع، به روايت ها و حکايت هاي عاميانه ي آنها رجوع مي کنند، و نه اساطير آنها. اگر بپذيريم که اسطوره روايتي ست که بازنمون تاريخ، رسوم و اعتقادات هر قوم در آن متجلي مي شود، درين صورت مرجع مناسب تري براي مطالعه است. پس علت چيست؟

1-   اسطوره اغلب روايتي پيشاتاريخي است و يا در متن خود به ماجرايي متعلق به دوران بسيار گذشته اشاره دارد. تقريبا در تمامي موارد زمان روايتِ درونِ اسطوره دوران قبل از ابداع خط است. چرا که تخيل آدمي، که مهمترين عنصر در پيدايش اسطوره است، اغلب براي جبران کاستي و يا ارضاي نيازي ناشدني فعال مي شود. و نياز ما به دانستن گذشته، از طريق اسطوره برآورده مي شود. و آنجا که خط وجود دارد تاريخ هست. ديگر نيازي به خلق اسطوره نيست.

2-   رابطه ي مستقيم بين خط و علم بشري بيانگر تعارض انديشه ي اسطوره اي و علم بشري است. علوم تجربي از طريق روشهاي قابل اثبات سعي در گشايش موضوعاتي دارد که ذهن اسطوره پرداز آنها را پيچيده تر مي کند. بدين سبب، در جايي که علم نظريه پردازي مي کند اسطوره ها متروک و ميرا مي شوند.

3-   انتقال سينه به سينه ي اساطير، که موجب دستکاري آن از طريق افراد، و دخيل شدن افکار و باورها و رسوم در آن است، خاصيتي ست که با نگارش اسطوره از بين مي رود. ثبت اسطوره، خواه به قصد استفاده ي سياسي خواه به قصد حفظ آن از فراموشي، موجب جدايي آن از جامعه و از مردم مي شود. ديگر نه دستکاري در آن مي شود و نه تاثيري از باورهاي جديد مردم در آن هويدا مي شود. اسطوره هاي مکتوب هر قوم، صرفا بازنمون باورهاي آن قوم «در زمان ثبت» است.

4-   اسطوره هاي مکتوب هر قوم بازنمون باورهاي آن قوم در زمان ثبت است. در واقع اگر اسطوره ثبت نمي شد و در ذهن مردم کماکان ساري و جاري بود، به آن مي گفتيم «حکايت عاميانه». نه اسطوره. بدين معنا، اسطوره ي غير مکتوب وجود ندارد. آنچه هست حکايات و روايات عاميانه است که تاثير اعتقادات و باورها در آنها به وضوح مشهود است و مي تواند مرجعي براي تحقيق درباره ي اقوام باشد.

5-   روايت جزء لاينفک اسطوره است. روايتي که به لحاظ اجزا و نقشه و شخصيت ها نسبت به «زمان مطالعه» ي اسطوره دچار گسست باشد. امکان تکرار پي رنگ در زمان حاضر هست. اما روايت آن تکرار ناشدني ست.

6-   قرارگيري در درون يک جريان فکري، امکان تحليل آن جريان را سلب مي کند. براي تحليل يک اعتقاد و يا انديشه، بايد در موقعيتي وراي آن اعتقاد و انديشه مستقر شده، از موضعي بالادست بر آن نظر کرد. براي کسي که در درون جامعه اي معتقد به فلان اسطوره زندگي مي کند، امکان کاربرد لفظ اسطوره وجود ندارد. چرا که متن اسطوره را «حقيقت» تلقي کرده، و در بسياري موارد آن را مقدس مي انگارد. و کاربرد لفظ «اسطوره» متضمن پذيرش «روايت» بودن و «مخلوقِ انسان» بودن آن متن است. بدين معنا، ما براي اسطوره هايي که به آنها معتقديم نمي توانيم کلمه ي «اسطوره» را به کار ببريم. به داستان هاي اقوام ديگر که ماحصل تاريخ و باورهاي قومي شان است مي توانيم اين عنوان را بدهيم. همانگونه که ديگران باورهاي ما را غيرواقعي و «اساطيري» قلمداد خواهند کرد.

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 12:57 توسط ددالوس| |


ددالوس، صنعتگر بزرگ یونانی و مخترع لابیرنت (هزارتو) به امر زئوس همراه پسرش ایکاروس در یکی از لابیرنت هایی که خودش ساخته بود زندانی شد. ددالوس برای نجات، بالهایی از موم ساخت و همراه پسرش از لابیرنت به بیرون پرواز کردند. هنگام پرواز ایکاروس دچار هیجان شد و به جای رفتن به دنبال پدر، به سمت خورشید پرواز کرد. موم بالش ذوب شد و به دریا سقوط کرد.

ایکاروس نماد بلند پروازی بشر است.

 

این وبلاگ، با هدف گشت و گذار در اساطیر، ادیان و باورها، آغاز به کار می کند.



نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:20 توسط ددالوس| |


Design By : Night Skin